استاد عبد الله احمدیان
سال پانصد و هشتاد(1)و يک ميلادي است، و ده سال از حادثه (عام الفيل) گذشته، و شهر مکه زير خيمه سياه شب آرميده است، و در شدت تاريکي آخر شب، ناگاه چراغ خانه اي از خانه ها(2)روشن مي گردد! و سوسوي اين چراغ، در اين وقت از شب، فردا در کلّه سحر سؤالهايي را بر زبانها مي اندازد، که در پاسخ آنها گفته مي شود: .شب گذشته خطّاب بن نفيل از محبوبترين زنانش- حَنتَمَه- داراي نوزاد پسر شده است.
از تولد تا اسلام عمربن خطاب( قسمت اول)
استاد عبد الله احمدیان
تولد عمر بن خطاب
سال پانصد و هشتاد(1)و يک ميلادي است، و ده سال از حادثه (عام الفيل) گذشته، و شهر مکه زير خيمه سياه شب آرميده است، و در شدت تاريکي آخر شب، ناگاه چراغ خانه اي از خانه ها(2)روشن مي گردد! و سوسوي اين چراغ، در اين وقت از شب، فردا در کلّه سحر سؤالهايي را بر زبانها مي اندازد، که در پاسخ آنها گفته مي شود: « شب گذشته خطّاب بن نفيل از محبوبترين زنانش- حَنتَمَه- داراي نوزاد پسر شده است» و ساعتها بعد، آمد و شدِ مردم به خانه خطاب و تجمع افراد قبيله بَني عدي و سپس شنيدن نواهاي هلهله و فريادهاي شادماني، توام با يادي از بت ها!! و بخشش و انعام به فقرا، در محله بني عدي و در دم دروازه خطاب، اين خبر را کاملاً تائيد مي نمايد.
عربها بيشتر در دو موقع به ياد بت ها مي افتند يکي به وقت نقمت ها! که از آنها مددي بجويند، و ديگري به وقت نعمت ها که مددهاي غيبي آنها را سپاس گويند(3)، و خطاب نيز طبق همين عادت، پس از اطلاع از تولد پسرش فوراً بياد بت ها مي افتد و بپاس مددهاي آنها، تمام فقراي محلّه را خوراک، و همه يتيمان را پوشاک مي دهد(4)، و در آخرين روزهاي هفته شادماني، نوزاد خود را به اسم (عمر) نامگذاري مي کند.
عمر نوجواني در صحراهاي مکه
عمر اسمي است بي سابقه يا کم سابقه، متحوّل از (عامر)(5)و خطاب با انتخاب اين اسم اظهار اميدواي نموده و بقول عربها «تفأل زده است» که اين فرزند در آينده داراي سرنوشت کم سابقه و تحول عظيمي را در ميان قبايل عرب ايجاد نمايد.
عمر در آغوش مادر و در سايه عطوفت پدرش سريعاً رشد جسمي را يافته و کودک چنان زيبا و جذّاب مي گردد، که افراد خانواده خطاب بر اثر محبت زياد، مدتها باو مي گويند (عُمَير) يعني عمر کوچولو!(6)و در سالهاي بعد که به مراحل تمييز و رشد فکري پا مي نهد، سواد خواندن و نوشت را ياد مي گيرد، و از کل افراد باسواد شهر مکه، که هفده نفر هستند(7)، عمر پسر خطاب از همه پيشرفته تر بشمار مي آيد، و وقت آن فرا مي رسد که خطاب مدتي پسرش را از کنار پدر و مادر، و از زندگي مرفه شهري دور نگهدارد و به تربيت روحي و تکوين شخصيت اخلاقي او بپردازد، اما براي تربيت نوجوانان عرب در شهر مکه مدرسه اي و آموزشگاهي وجود ندارد مگر يک دانشگاه آزاد! يعني همان صحراها و درهّ ها و فراز و نشيب کوهها، که شبها زير گنبد آسمان و در پرتو ماه و سوسوي چراغ ستارگان، و روزها زير اشعه هاي سوزان آفتاب و گاهي زير چادرهاي ابرسياه، و در برابر تازيانه هاي سرد بادها، وغرش ابرها و جرقه رعدها و ريزش بارانها؛ بسياري از نوجوانان عرب، همراه حرکت آرام گله هاي شتر وگوسفند در چراگاههاي عموماً ترسيمي از درسهاي هيئت و نجوم، و تجسمي از درسهاي علوم طبيعي و نمودارهايي از قهر و ترحم، ضعف و قدرت، و درسهايي از مقاومت و شجاعت و صداقت، و ساير اصول و فروع علم اخلاق را تعليم مي بينند، و با اکتساب روحيه هاي خاصّي از دقت و تيزبيني و سازش با خشونت ها، و مقاومت در برابر سختي هاي روزگار به صحنه زندگي شهري بر مي گردند و خطاب شجاعت و صداقت، و ساير اصول و فروع علم اخلاق را تعليم مي بينند، و با اکتساب روحيه هاي خاصّي از دقت و
تيزبيني و سازش با خشونت ها، و مقاومت در برابر سختي ها روزگار به صحنه زندگي شهري بر مي گردند و خطاب نيز در جهت پيروي از اين خصلت ملّي فرزند نوجوان خود را به صحراها مي فرستد، و در درّه (ضَجنان) در حالي که عباي پشمي خشني را بر او پوشانيده است، مدتها شباني شترهاي خود را باو مي سپارد و علاوه بر شباني کارهاي آنچنان سختي را بعهده او مي گذارد، که اگر عمر آنها را انجام مي دهد فوق العاده خسته و کوفته مي گردد، و اگر از انجام دادن آنها شانه را خالي مي کند بشدت کتک مي خورد.(8)
حضور عمر در بازارهاي ساليانه عرب
بالاخره عمر بعد از مدتها شباني و صحرانوردي، و تحمل خشونتهاي باديه، و مشقتِكارهاي سنگين، در حاليكه به اوج قله جواني رسيده است، با جسمي چون پولادِ آب ديده، و با دلي چون آينه صيقلدار به زندگي شهري و كارهاي تجارتي، و آموزش فنون سواركاري و شمشيرزني و كشتي گيري و ياد گرفتن (علم نَسَب) بر مي گردد(9)و ديري نمي پايد كه در همه فنون و هنرهاي عرب مهارتهاي كافي را بدست مي آورد، و در شهر مكه و در ميان قريش معروف مي شود، اما گويي اين مهارتها و همين شهره شهري، حس برتري جويي اين جوان قريشي را اشباع نكرده است، و مي خواهد با حضور در بازارهاي ساليانه قبايل عرب (عُكاظ(10)مَجَنَّه ذِوالمَجاز) و شنيدن قصايد و سخنرانيها، در فرهنگ ملي عرب اطلاعات بيشتري را كسب نمايد، و از راه شركت در مسابقات اسب سواري و كشتي گيري توجه تمام قبايل عرب را به مهارت و زور بازو و نيروي شگفت انگيز و هنر اسب سواري خويش جلب نمايد.
و اينك نخستين بار است كه عمر در بازار ساليانه (عكاظ) حضور يافته است، و به اين بازار نگاه مي كند، كه تا برد چشمان دوربين او خيمه هاي سياه و سفيد و رنگي برپا شده اند! و نواي ساز و آواز در درون خيمه ها، با زمزمه فرياد دست فروشها و با قهقهه جوانان، دختر و پسر، در اطراف خيمه ها با هم آميخته شده اند، و اهل بازار نيز مانند امواج خروشاني براي يافتن مناسبترين خريدار يا فروشنده، در سطح وسيع اين بازار پراكنده هستند، و تنها در دو موقع اين همه ساز و آوازها خاموش و همه مردم در يكجا جمع مي شوند، يكي زماني كه جارچي ها جار مي زنند، كه شاعري يا سخنوري در فلان نقطه از بازار، مي خواهد قصيده خود را ايراد نمايد و ديگر هنگامي كه جار مي زنند كه درفلان نقطه مراسم كشتي گيري يا مسابقات اسب دواني آغاز مي گردد و زورآزمايي و هنرمندي مردان عرب به نمايش در مي آيد.
هويت و مشخصات عمر بن خطاب
عمر اولين بار است كه به اين بازار آمده است و بمحض شنيدن صداي جارچي، در امواج خروشان مردم، بسوي محل كشتي گيري مي شتابد، اما از چين هاي چهره اش، از سرخي رگهاي چشمانش و از سرعت گامهايش؛ بخوبي پيداست كه او بصورت يك تماشاچي به آن ميدان نمي شتابد، و بلكه تصميم گرفته كه در همين مسابقات كشتي شخصاً شركت نمايد، و در نزديك ميدان در حاليكه گامهايش سرعت بيشتري پيدا كرده اند و زير لب اين جمله را زمزمه مي كند«مگر مرا نشناخته اند؟ كه مرا از يك جوان روستايي مي ترسانند !!» به وسط ميدان مي شتابد و آن جوان هيكلي و پر زور روستايي را، كه تا آن روز بسياري از جوانان قريش را به زمين كوبيده بود، بعد از مدتي مقاومت نقش زمين مي گرداند(11)، و در حاليكه چشمان حيرات زده همه تماشاچيان به قواره تنومند و هيكل جوان روستايي شكست خورده دوخته است، ناگاه غرّش غريو و هلهله و طنين صداي (اَحسَنتَ! اَحسَنتَ) فضاي وسيع ميدان را فرا مي گيرد، و كساني كه تا حال از صحنه دورتر ايستاده اند، بصورت امواجي جلوتر مي آيند و با بيتابي گردنها را بلند مي كنند تا از بالاي سر و دوش ديگران به اين قهرمان زورمند و پيروز شهر مكه نگاه كنند و هُويت و مشخصات او را، آنچه مي بينند و آنچه شنيده اند، اينطور براي يكديگر بازگو مي كنند: «عمر جواني
است بيست و سه ساله(12)، با چهره سفيد و آميخته به سرخي، و با گونه هاي زيبا و بيني ظريف و چشمان درشت و ابروان براق، و پاهاي كلفت و محكم، و بازوهاي مفتول و دست و پنجه هاي ستبر و محكم و قوي(13)و پوست سخت و بنيه سنگين كه هنگام راه رفتن در كنار ديوارها، عابرين وزن سنگين او را بر زمين احساس مي كنند، و قامتش نيز آنقدر بلند است كه همراه هر دسته اي از دور ظاهر مي شود، مردم خيال مي كنند كه چندين پياده همراه يك سوار هستند(14)، و وقتي مي خواهد بر اسبش سوار شود، با يك دست گوش او را مي گيرد و با دست ديگر گوش ديگرش و يك تكان بر پشت اسبش چنان قرار مي گيرد، كه گويي بر پشت او آفريده شده(15)، و با دست راست و دست چپ بدون تفاوت مي نويسد، و شمشيرزني مي كند و هر كار ديگري را انجام مي دهد(16)، و صدايش بحدي دورگه و پرقدرت و (جَهوَري) است كه در منزلش هر كدام از همسايه هايش را كه بخواهد صدا مي زند.(17)
ساعتها بعد از پايان مراسم كشتي گيري اقشار مختلف از قبايل عرب درباره خصوصيات اين جوان پرزور و هنرمند مكه بحث مي كنند، و اينك شب فرا رسيده است و عمر به يكي از مراكز عيش و طرب اشراف زادگان عرب شتافته است و دوستانش بدور او جمع شده اند و عمر مشروب مي خورد، و با پرداخت حساب همه سخاوت يك جوان قريشي را در كنار شجاعت و قدرت بمردم نشان دهد،(18)و اينك كله ها داغ و چانه ها داغتر و بحثها از هر دري آغاز گرديده است، و وقتي بحث از تلألؤ برق شمشيرهاي آخته و جرقه آتش پرش سنگريزه ها در زير سم اسبان عرب!! و هنگامي بحث از تاريخ قوم عرب و مفاخر ملي و خصلت هاي نژادي مانند سخاوت و شجاعت و صداقت، وفا و مروت و ترحّم به پناهندگان ستمديده و...، و عمر كه فكرش بيشتر متوجه ميدانهاي رزمي و هنر اسب سواري است، ناگاه با همان صداي پرقوت خويش بحثها را مي شكافد و با صداي بلند مي گويد: به (لات و عزي) قسم مي خورم
كمتر كسي مانند اسب سوار روز گذشته تعجب مرا برانگيخته است!!(19)و يكي از دوستانش، كه از پيروزي عمر بيش از همه خوشحال بود خطاب به او گفت: راستي چرا (عُزي) گناه اين حرف زشت عموزاده ات را بخشيد!! كه در اشعارش گفته بود« نه عُزي را مي پرستم و نه دو دختر او و براي دو بت نيز عبادت نخواهم كرد، آيا يك خدا را و يا هزار خدا را بپرستم، آنگاه كه كارها منقسم مي شوند»(20)عمر از يادآوري اين قضيه خون تعصّب در رگهايش جوشيده و هيجان گشته و فرياد مي كشد، كه عُزّي هرگز گناه او را نمي بخشد! پدرم خطاب چه كار خوبي كرد كه اين برادرزاده اش را، زيد، بجرم اينكه از عقايد ملي عرب برگشته، و به عقايد بيگانگان، يهود و نصارا، روي آورده بود، او را در كوههاي مكه زنداني كرد،(21)و اگر خطاب دستور بمن مي داد، او را تسليم دست مرگ مي نمودم.
شبها و روزهاي (عُكاظ) با عيش و طرب و با بحث و مناظره، و قرائت اشعار و ايراد سخنرانيهاي شورانگيز پشت سر هم مي آيند و مي روند، و پانزدهم ذيقعده(22)فرا مي رسد و افراد و شخصيتهاي قبايل عموماً خود را آماده كرده كه بسوي بازار دوم، ذي مجَنّه، رهسپار گردند و غلام عمر نيز اسب عمر را آماده كرده كه همراه مردم حركت كند اما جوانان قبايل عرب وقتي اسب عمر را مي بينند كه با هيكل تنومند و با رنگ سياه براق، و گوشهاي كوچك و تيز، و پاهاي باريك و مفتول، در كنار خيمه زمين را سم كوب مي كند(23)عموماً عمر را
براي شركت در مسابقه اسب دواني دعوت مي نمايند و عمر سريعاً بر اسب خود سوار گشته، و به ميدان اسب دواني مي شتابد و در جمع سواران عرب به مجرد اشاره حَكَم در طول اين ميدان، به حركت مي افتند، تماشاگران كه در دو طرف ميدان ايستاده اند، احساس مي كنند كه سرعت حركت اسب عمر فوق العاده است! و ناگاه مي بينند كه اسب عمر جلوتر، و باز جلوتر و حالا خيلي جلوتر! و گويي از باد هم سريعتر! و اينك با فاصله زيادي از سواران ديگر خود را به آن سوي ميدان رسانيده است و غريو هلهله و طنين صداي (اَحسَنتَ- اَحسَنتَ) تماشاگران زمين ميدام را به لرزه مي آورد، و در ميان قبايل عرب پيروزي عمر در اسب سواري بر پيروزي او در كشتي گيري اضافه مي گردد و شهرت منطقه اي به دست مي آورد، و از چنان حرمت و نفوذ و محبوبيتي برخوردار مي شود كه افتتاح مراسم بازار (عكاظ) را در سالهاي ديگر عرفاً به او واگذار مي كنند، و سه سال متوالي مراسم بزرگترين بازار ساليانه عرب به دست عمر افتتاح مي گردد.
ادامه دارد....
منبع: سیمای صادق/مؤلف: حاج ملا عبدالله احمدیان/انتشارات محمدی سقز
پاورقی ها :
(1) - مورخين در مورد تاريخ تولد و همچنين تاريخ وفات عمر بن خطاب اختلافات زيادي دارند، و بعد از بررسي مراجع مهم و توجه به اين نکته ها:« ابن الجوزي، ص3، و ابن سعد،ج1،ص193، نوشته اند عمر چهار سال قبل از جنگ فجار به دنيا آمده است و عقدالفريد، ج3، ص109 نوشته است: جنگ فجار بيست و شش سال قبل از بعثت بوده است- و ابن هشام، ج1، ص120 نوشته است- پيامبر ص در جنگ فجار چهارده ساله بوده است-به نقل اخبار عمر ص: 298» به توجه به اين تحقيق نگارنده تولد عمر را به شرح مندرج در اين کتاب تشخيص داده است.
(2) - ابن الجوزي ص4.
(3) - روح الدين اسلامي، ص94 و مضمون آيه ها (زمر:38) و (عنکبوت:62).
(4) - الفاروق، هيکل، ج1ص:32 و الفاروق، شبلي نعماني، ج1، ص:30.
(5) - عمر در اصطلاح نحويان داراي عدل و معدول است از عامر و عدل و علميت موجب شده اند که (غيرمنصرف) گردد و جر و تنوين از او ممنوع باشد.
(6) - عقد الفريد، ص:216 و مسامرات ج2، ص:103 و اخبار عمر ص:356.
(7) - فتوح البلدان، بلاذري، ص:457 که نام آن هفده نفر را ذکر کرده و عمر بن خطاب را نفر اول بشمار آورده است، و الفاروق، شبلي نعماني ج2 ص:351 نوشته است: «فاروق بعد از هجرت خط و زبان عبري را نيز ياد گرفت».
(8) - ابن سعد، ص:191 و تاريخ طبري، ص:2056 و تاريخ ابن اثير، ج3،ص101 و اخبار عمر، ص11.
(9) - فاروق اعظم، محمد حسين هيكل،ج1، ص33-34، الفاروق، شبلي نعماني ج1، ص31، پيامبر ص با فرموده خويش: علموا اولادكم لامية العرب فانها تودب اخلاقهم اين پرورش پر از رنج و مشقت صحرايي را تاييد فرمود.
(10) - عكاظ: بازار ساليانه عرب در جنوب شهر مكه، فاصله آن تا طايف يكروز و تا مكه دو روز راه، كه در اول ذيقعده بمدت پانزده روز داير بوده و مردم از آنجا به بازار (مجنه) كه از مكه نزديكتر بوده رفتهاند و تا اول ذيحجه در آنجا بودهاند سپس تا روز ترويه (هشتم ذيحجه) در (ذي مجاز) و سپس به مني و عرفات شتافته اند (وحي محمدي ص:120) و معجم البلدان ياقوت حمويج5، ص55 و 58 و ج4، ص124 برپايي عكاظ را تمام ماه شوال و برپايي مجنه را بيست روز ذيقعده نوشته است.
(11) - فاروق اعظم، دكتر محمد حسين هيكل، ترجمه فضل من الله، ص: 23و28 و اخبار عمر، ص:356، عقدالفريد، ص:216 و سامرات ج2، ص103.
(12) - فاروق اعظم، ج1، ص:28 ميگويد: پيامبر اسلام يكسال بعد از اين واقعه مبعوث گرديده است.
(13) - عقد الفريد،ج3، ص254.
(14) - ابن الجوزي، ص:5و7.
(15) - ابن سعد، ج2،ص211، اخبار عمر، ص:298و299.
(16) - رياض النضره، ص:189 و ابن الجوزي، ص:5.
(17) - رودلف، ژايگر، نويسنده معروف آلماني بنقل، علي از زبان عمر، ص:14 و اخبار عمر، ص298 و ابن سعد، ج1، ص:235.
(18) - فاروق اعظم، ج1: ص26.
(19) - فاروق اعظم، دكتر محمد حسين هيكل، ج1، ص:27،26.
(20) - الفاروق، شبلي نعماني، ج1، ص28.
(21) - ابن هشام، ج1، ص149 و اخبار عمر، ص:12 و اينك عين اشعار:« اَرَبّاً واحِداً اَم اَلفَ رَبٍّ- اُدينُ اِذا تَقَسَّمتِ الاُمُورُ- تَرَكتُ اللت و العُزي جميعاً كذلكَ يَفعَلُ الرَّجُلُ البَصيرُ» الفاروق، شبلي نعماني، ج1، ص28، به نقل از اسدالغابه و كتاب الاوايل.
(22) - آغاز و پايان روزهاي بازارهاي (عكاظ، ذي مجنه، ذي المجاز) از ابوعبيده (م-203) و وحي محمدي، ص: 120 نقل كرده ايم و در (المنجد) و كتاب (پيامبر) به صورت ديگري است.
(23) - فاروق اعظم، هيكل، ج1، ص:27.
(توجه) معجم البلدان ياقوت حموي در ج4 ص:142 نوشته: عكاظ بزرگترين بازار ساليانه عرب و محكمه اثبات شخصيت و هويت هنري و اثبات افتخارات عربي بود و هر سال در بين نخله و طايف بفاصله سه روز با مكه و يكروز به طايف در تمام ماه شوال برپا مي گرديد و مردم پس از عكاظ به بازار (مجنه) واقع در مرالظهران مي رفتند و بيست روز از ذيقعده را در آنجا مي ماندند آنگاه به بازار (ذوالمجاز) واقع در پشت عرفه و با فاصله يك فرسخ از عرفه رفته و تا ايام حج در آنجا مي ماندند و روز نهم يحجه (يوم الترويه) به عرفه مي رفتند.
اسلام عمربن خطاب فاروق اعظم